چنان ریختم که با د ریختنم را احساس نکرد .
چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را در خود فرو خورد .
چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد .
من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم .
من مرگ را چشیدم .
همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که
به ان نقش می دادیم و هنوز ...
شب را در دایره ی کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه ی اوج زندگیم
در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم .
می بینی که انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و
شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم
که زندگی ام را از من چپاول می کند .
نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم این کلمه ها چه
اتفاقی با هم ترکیب شده اند تا من را بسازند .
ولی من مات مانده ام به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت .
راست می گفتند من هنوز بچه ام .
چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد
و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند .
ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی .
چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای ..... .
|
+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: |