تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 چراغ عشق ..........

سالهاست که خواب های من از دریا و سنجاقک خالی ست .

نه بوی تو را میدهند نه بوی رویاهای جوانی ام را .

سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکت به راه خود ادامه می دهند

بی انکه

منتظر گامهای من باشندو اشاره ی تو .

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان

هم می توانم ان را

ببینم و امروز که باران همه ارزو هایم را خیس کرده است ...

دفترچه ام شبیه بهشت شده است

پر از گلهایی که به نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی انکه در بزند می اید با فانوسی

در دست و برقی در چشمان و

امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلول های تو ببینم

 عشق در اتاقم نشسته است و به من

لبخند می زند .

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موج ها و ساحل

زیبا تر است

اما از سکوت تو زیبا تر نیست .

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند

و تو با انگشت های لاغرم

روی شیشه ی مه گرفته بنویسی :

"اگر چراغ عشق روشن باشد

                              هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد"

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در دوشنبه سی ام بهمن 1385 | موضوع: |
 تقدیم به بیتای عزیز

 

تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد :

 

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

 

تو میگی یه روزی مال من می شی

اما موندنت محاله می دونم

 

تو می گی شبا دعامون می کنی

چشمه چشات زلاله می دونم

 

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

 

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ما دو تا باله می دونم

 

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

 

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

 

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

 

آره می ری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

 

سلام این آپ جدید از طرف یه دیوونه بودکه تقدیم شد به بیتای بی همتای خودم

خیلی دوست داشتم تو این پست یه مطلب از دل خودمو با زبون خودم بگم, ولی وقت نداشتم منتهی اینم حرف دل منه هااا

ولی در آینده حتما یه مطلب با زبون خودم میگم

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 | موضوع: |
 ......................
 

 سلام

من اومدمو آپ بیتا رو دست کاری کردم

چرت و پرت بود آخه

حالا کی میذاره اون بره ؟؟؟

اون عشق منه منم نمیذارم

پس اون مطالبو که قبلا اینجا دیدید دیگه نمی بینید

آپ بعدی هم کار منه

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 | موضوع: |
 تقدیم به تمام کسانی که "دوستت دارم "رااز یاد برده اند

چنان ریختم که با د ریختنم را احساس نکرد .

چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را در خود فرو خورد .

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد .

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم .

من مرگ را چشیدم .

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که

به ان نقش می دادیم و هنوز ...

شب را در دایره ی کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه ی اوج زندگیم

در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم .

می بینی که انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و

شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم

که زندگی ام را از من چپاول می کند .

نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم این کلمه ها چه

اتفاقی با هم ترکیب شده اند تا من را بسازند .

ولی من مات مانده ام به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت .

راست می گفتند من هنوز بچه ام .

چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد

و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند .

ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی .

چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای ..... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: |
 و چه دوران غریبی ...

 

در چه حا لم ؟ در چه خوابی ؟

در سرابی ؟ در خیالی ؟

و چه تصویر مشوش و چه دوران غریبی

با تنی خسته و زار

کوله بارم همه خار

در و دیوار رفیقم

همه در مکر و فریبم که چه حالی دارم

و کجا یم و کجاست ان همه شور و هیا هو ؟

و دو دستم گره چون فکر و خیا لم و نه مشت

انچه می کشت سکوتی ست که می کشت همه ان شور و هیاهو

رنگ خنثی سپیدی است بر این دیواری

که همه شب و همه روز مرا می ماند

با سکوتش نفسم می خواند

و نه فریادی و عشقی

و نه دریایی و کشتی

و نه اعمال پر از شوق و نه کردار شعف ناک در این خانه ی غمناک

گذر از شوق به این وادی خاموش

و همه شوق فراموش

در و دیوار رفیقم نه دگر دستانت

و چه سرد است و چه بی روح ... !

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 عادت .... (شعر از خودم)

 

 

به من نمی خواهم عادت کنی / تو هم می توانی خیانت کنی

لیاقت نداری به یک عشق پاک / که بمانی و با او سر کنی

نه دیگر ندارم به تو اعتماد / که با من یکی هم کفایت کنی

تو هرگز نداری چنین طاقتی / که یک ماه بمانی و با من سر کنی

به دستت دلی داده بودم که تو / از ان مادرانه حمایت کنی

نه مانند هر دزد گربه صفت / خیانت به مال امانت کنی

همینگونه می خواستی تا ابد / وفاداریت را ضمانت کنی ؟

و یا با چنین ضربه ای نا گهان / خیال مرا نیز راحت کنی !

ولی باز می خواهمت ای خوب من / اگر چه دوباره خیانت کنی ...

نه عادلانه و نه زیبا بود پیش از اینکه ما به صحنه اییم و جهان ...

عشق در وجودم مرد ... !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 فرصت نهایی ...
Image hosting by TinyPic

در لحظاتی که چون باد گریزانند در روزهایی که پر هیاهو و سراسیمه می گذرند

عشقی حقیقی و پایدار قلب تو را فتح خواهد کرد .

ولی فقط یک بار

انگار نوبت تو فرا میرسد به سادگی ان را فرو مگذار

چون در چشم بهم زدنی عشق می میردو بخت گریزان می شود

و ناقوس تنهایی در زوایای روحت طنین انداز می گردد .

لحظه ای که سر نوشت در گوش تو نجوا می کند

و عشق در قلبت می شکند

تردید مکن...زیرا سرانجام...

ارزش ان را در خواهی یافت

انگاه که عشق پایدار تنها یک بار به تو روی می اورد .

فقط همین یک بار

                  .........................................................

 

ای کاش خداوند سه چیز را نمی افرید :

                           

                   اول عشق را دوم غرور را و سوم دروغ را

 

چون اگر عشق نبود انسان هرگز از روی غرور دروغ نمی گفت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه سیزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه سیزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 
 
بالا