تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 تو که رفتی ............

یه روزی یه خونه داشتیم توی یک کوچه ی سبز

سروای کوچه ی ما دل اسمون رو غلغلک می داد

باغچمون وقت سحر عطر مریم به پر گلای قاصدک می داد

همیشه اول صبح صدای قشنگ تو همه رو از خواب ناز بیدار می کرد

هوای خونه رو تو گرگ و میش اول صبح مثال دمدمای بهار می کرد

یادمه برق چشات خورشیدو کور می کرد شب رو پر نور می کرد

تو که بودی تو کوچه قناری اواز مستونه می خوند

شادی پر می زد رو بوم خونه تا سحر اونجا می موند

تو که بودی تو خونه من تنهاییامو داد نمی زدم

از سر غربت و دوری زیر اواز نمی زدم

تو که رفتی خنده هم رختشو بست

غصه اومد جای شادی ها نشست

خنده های تو برام دیگه عادت شده بود - شده بود مرهم درد

می دونم ! که دلم خیلی بد عادت شده بود - تو که رفتی دل من شد دریای درد

خونه تاریک شد و سرد - می دونی

اخه توی دل من هر چی که بود عشق تو بود

چشم امید من اول به خدا بعد به تو بود

تو کجایی ؟ می شنوی ؟

دارم از تنهاییام حرف می زنم - اگه گوشت با منه

بگو که دارم تو خواب پر می زنم

تو رویاست که روزا سر مزار تو سر می زنم - بعد تو

گریه که ما رو نمی شناخت با دلا غریبه بود

مثل بختک افتاده رو بخت من

چی بگم ؟ اخه همدمی ندارم بجز اون

گلای رازقی و محمدی توی باغچه خشکیدن

اخه رنگ افتاب و دیگه هرگز ندیدن

گل یخ هم که الان پر شده توی خونه ها

وسط باغچه ی ما فراوونه

بوی عطرش پیچیده

تو فضای سرد و تاریک خونه ... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 | موضوع: |
 خدا جونم ...........

خدا جونم

خیلی بی معرفتی

مگه من چی کار کردم که انقدر عذابم میدی ؟

مگه من چی کار کردم که همه باهام .... ؟

خدا جونم دیگه خسته شدم

خدا جونم دیگه نمی خوام تحمل کنم

خدا جونم اگه بی معرفت نیستی منم ببر پیش بیتا

به خدا دیگه نمی تونم ...

تورو خدا شما هام برام دعا کنید تا خدا منم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 خداحافظظظظظظ

فکر کنم من شدم غلط گیر این وبلاگ

این چندمین باره که میام این وبو دستکاری میکنم

هم زمانی که بیتا بود

هم الان که بهار اینجاست

آخه بهارم چرت و پرت نوشته بود پاکشون کردم

خدا میدونه چند بار دیگه باید اینکارو بکنم

..............................

خدایا چرا انقدر بدم ؟؟؟

چرا انقدر بد حرف میزنم ؟؟
همه ازم دلخورند

از همتون معذرت میخوام

اگه چیزی گفتم که کسی رنجیده منو حلالم کنه

دیگه ......

نخواستم حرفای علیرضارو پاک کنم

اما اگه خودش بخواد بره منم دیگه نمیام

به من میگه بمون اما میگه خودم می خوام برم

پس اگه اون رفت منم دیگه نمیام

.........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: |
 گناه بی کسی .......

 

کنج در یای زمان بنشسته ام

زورقی محکم ولیکن خسته ام

 

خسته ام از مردمان بی چراغ

از سکوت کوچه های بی سراغ

 

خسته از فانوس های بی فروغ

از نگاه چشم های پر دروغ

 

خسته ام از عادت تکرار کوچ

چون حبابی گشته ام پر بار و پوچ

 

خسته ام از باد سنگین وجود

بی وطن چون باد بی خوابم چو رود

 

گاه ابم می برد در موج ها

گاه خوابم می برد در اوج ها

 

گم شدم در بحر چون و چیستی

پر شدم از هیچ و پوچ نیستی

 

هم چشیدم طعم تنهایی به نوش

هم کشیدم بار محنت را به دوش

 

دوستان مهربان مرده اند

غنچه های عشق زود پ مرده اند

 

سر فرو بردم به چاه خویشتن

تا بگریم بر گناه خویشتن

 

بر گناه بی کسی باید گریست

جرم تنهایی نه جرم اندکی ست

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 اومدم تا بجای بیتا ....
سلام دوستای گلم

ممنون از اینکه تو این مدت به ما لطف داشتید

به خواست بیتا و اصرار الان علیرضا اومدم تا وب بیتا

رو اپ کنم

دلم نمیو مد ولی بعد فکر کردم و با خودم گفتم شاید بیتا

اینجوری خوشحال بشه پس اومدم تا ....

البته تو شرایطی نیستم که مثل خود بیتا ....

اما سعی خودمو می کنم تا شرمنده ی بیتا و شما نشم

اسم بیتا به عنوان نویسنده هست من فقط اسم خودم رو

کنار اسم قشنگ بیتا اضافه میکنم

امیدوارم منم به عنوان دوست خودتون بپذیرید .

                                             (بهار تنها ترین تنها)

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 تولد بیتای بی همتا ...

 

امروز روز تولد بیتای بی همتاست

 

 

امروز باید بهار آپ میکرد

ولی مثل اینکه اون به این قسمت وصیت نمیخواد عمل کنه

ولی من واسه تولد عشقم اینکارو کردم

 

 

این عکسایی رو که گذاشتم

خود بیتا میخواست روز تولدش بذاره

یک عکس دیگم بود که من نمیدونم چی بوده

احتمالا بهار میدونه..

........................................................

تولدت مبارک فرشته ای که پیوستی به دیگر فرشتگان خدا

 

.......................................................

شما نمیخواین تبریک بگین ؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه یازدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 وداع با بیتا .................

 بیتا جان...

 ای سفر کرده من

 تو بوی کدام بهار را میدهی که این چنین کوچه باغ قلبم سرشار از عطر تو و یاد

 توست...قلب مهربانت چه زیبا ترانه محبت زمزمه می کرد...

 افسوس اینک ان قلب قلبی که مهربان بود همسفر ابرهای مرگ و جدایی است.

 بعد از تو گل های خا نه ام پزمرده اند.دیگر یاس ها گل ندارند.نسترن ها خشکیده اند و

 لاله های داغدار در دوری تو تنها و بی کس مانده اند و گل سوسن

 از مرگ تو با چشمانی اشکبار زمزمه غربت سر داد.

 بیتای عزیزم...

 بی تو در اسمان ما ستاره ای نمی درخشد.اخر تو بهار بودی وقتی تو رفتی بهار رفت

 گل رفت ستاره هم رفت.امروز فقط غم دوری تو بر دلمان جای

 گزین است و لحظه لحظه زندگیمان را پر کرده.

 بیتای مهربونم...

 چه بی رحما نه مرگ تو را در اغوش کشید و قلب ما را پر از درد تنها یی کرد

 خواهر گلم...عشقم...

 چه سخت است غم از دست دادنت در غربت و تنها یی چه سخت است. غم هرگز

 ندیدنت و چه طا قت فرسا ست نبودنت و نداشتنت . چه سوزان است

 غم سینه سوز فراغت و بس نا گوار است تصور نبودنت...

 بدان که رفتن تو اتشی است بر دلمان

 

         (تقدیم به تو بهترینم از طرف خواهرت بهار و عشقت ...)

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در چهارشنبه نهم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا