تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 گناه بی کسی .......

 

کنج در یای زمان بنشسته ام

زورقی محکم ولیکن خسته ام

 

خسته ام از مردمان بی چراغ

از سکوت کوچه های بی سراغ

 

خسته از فانوس های بی فروغ

از نگاه چشم های پر دروغ

 

خسته ام از عادت تکرار کوچ

چون حبابی گشته ام پر بار و پوچ

 

خسته ام از باد سنگین وجود

بی وطن چون باد بی خوابم چو رود

 

گاه ابم می برد در موج ها

گاه خوابم می برد در اوج ها

 

گم شدم در بحر چون و چیستی

پر شدم از هیچ و پوچ نیستی

 

هم چشیدم طعم تنهایی به نوش

هم کشیدم بار محنت را به دوش

 

دوستان مهربان مرده اند

غنچه های عشق زود پ مرده اند

 

سر فرو بردم به چاه خویشتن

تا بگریم بر گناه خویشتن

 

بر گناه بی کسی باید گریست

جرم تنهایی نه جرم اندکی ست

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا