تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 خدا جونم ...........

خدا جونم

خیلی بی معرفتی

مگه من چی کار کردم که انقدر عذابم میدی ؟

مگه من چی کار کردم که همه باهام .... ؟

خدا جونم دیگه خسته شدم

خدا جونم دیگه نمی خوام تحمل کنم

خدا جونم اگه بی معرفت نیستی منم ببر پیش بیتا

به خدا دیگه نمی تونم ...

تورو خدا شما هام برام دعا کنید تا خدا منم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا