تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 عادت .... (شعر از خودم)

 

 

به من نمی خواهم عادت کنی / تو هم می توانی خیانت کنی

لیاقت نداری به یک عشق پاک / که بمانی و با او سر کنی

نه دیگر ندارم به تو اعتماد / که با من یکی هم کفایت کنی

تو هرگز نداری چنین طاقتی / که یک ماه بمانی و با من سر کنی

به دستت دلی داده بودم که تو / از ان مادرانه حمایت کنی

نه مانند هر دزد گربه صفت / خیانت به مال امانت کنی

همینگونه می خواستی تا ابد / وفاداریت را ضمانت کنی ؟

و یا با چنین ضربه ای نا گهان / خیال مرا نیز راحت کنی !

ولی باز می خواهمت ای خوب من / اگر چه دوباره خیانت کنی ...

نه عادلانه و نه زیبا بود پیش از اینکه ما به صحنه اییم و جهان ...

عشق در وجودم مرد ... !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 
 
بالا