و چه دوران غریبی ...

در چه حا لم ؟ در چه خوابی ؟
در سرابی ؟ در خیالی ؟
و چه تصویر مشوش و چه دوران غریبی
با تنی خسته و زار
کوله بارم همه خار
در و دیوار رفیقم
همه در مکر و فریبم که چه حالی دارم
و کجا یم و کجاست ان همه شور و هیا هو
؟
و دو دستم گره چون فکر و خیا لم و نه مشت
انچه می کشت سکوتی ست که می کشت همه ان شور و هیاهو
رنگ خنثی سپیدی است بر این دیواری
که همه شب و همه روز مرا می ماند
با سکوتش نفسم می خواند
و نه فریادی و عشقی
و نه دریایی و کشتی
و نه اعمال پر از شوق و نه کردار شعف ناک در این خانه ی غمناک
گذر از شوق به این وادی خاموش
و همه شوق فراموش
در و دیوار رفیقم نه دگر دستانت
و چه سرد است و چه بی روح ... !
|
+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 | موضوع: |