تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 تقدیم به تمام کسانی که "دوستت دارم "رااز یاد برده اند

چنان ریختم که با د ریختنم را احساس نکرد .

چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را در خود فرو خورد .

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد .

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم .

من مرگ را چشیدم .

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که

به ان نقش می دادیم و هنوز ...

شب را در دایره ی کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه ی اوج زندگیم

در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم .

می بینی که انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و

شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم

که زندگی ام را از من چپاول می کند .

نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم این کلمه ها چه

اتفاقی با هم ترکیب شده اند تا من را بسازند .

ولی من مات مانده ام به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت .

راست می گفتند من هنوز بچه ام .

چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد

و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند .

ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی .

چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای ..... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: |
 
 
بالا