تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 وداع با بیتا .................

 بیتا جان...

 ای سفر کرده من

 تو بوی کدام بهار را میدهی که این چنین کوچه باغ قلبم سرشار از عطر تو و یاد

 توست...قلب مهربانت چه زیبا ترانه محبت زمزمه می کرد...

 افسوس اینک ان قلب قلبی که مهربان بود همسفر ابرهای مرگ و جدایی است.

 بعد از تو گل های خا نه ام پزمرده اند.دیگر یاس ها گل ندارند.نسترن ها خشکیده اند و

 لاله های داغدار در دوری تو تنها و بی کس مانده اند و گل سوسن

 از مرگ تو با چشمانی اشکبار زمزمه غربت سر داد.

 بیتای عزیزم...

 بی تو در اسمان ما ستاره ای نمی درخشد.اخر تو بهار بودی وقتی تو رفتی بهار رفت

 گل رفت ستاره هم رفت.امروز فقط غم دوری تو بر دلمان جای

 گزین است و لحظه لحظه زندگیمان را پر کرده.

 بیتای مهربونم...

 چه بی رحما نه مرگ تو را در اغوش کشید و قلب ما را پر از درد تنها یی کرد

 خواهر گلم...عشقم...

 چه سخت است غم از دست دادنت در غربت و تنها یی چه سخت است. غم هرگز

 ندیدنت و چه طا قت فرسا ست نبودنت و نداشتنت . چه سوزان است

 غم سینه سوز فراغت و بس نا گوار است تصور نبودنت...

 بدان که رفتن تو اتشی است بر دلمان

 

         (تقدیم به تو بهترینم از طرف خواهرت بهار و عشقت ...)

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در چهارشنبه نهم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا